تبلیغات
بسم رب العشق... - مست علی اصغرم!!!
به روی دست خودش یک امام می آورد!
همان غریب
از هر غریب تنهاتر...
دیگه تشنگی تموم میشه...
قصه می رسه به آخرش...
به آقای غریبم حسین...
قنداقه رو میده مادرش...
بر روی دست..
قنداقه رو...
برده بالا...
غریبونه...
شش ماهه با...
جرعه ای آب...
والله زنده می مونه...
از چشم آقامون می باره غربت...
واویلا...
پس ندایی از آسمان رسید ای حسین! شیرخواره ات را رها کن که ما برای او در بهشت دایه ای قرار دادیم...
پ ن : همه می دانند من علی اصغریم! اگر نمیدانید بدانید...
پ ن : امشب دلم را بسته ام بر تار زلف دلبرم...مست علی اصغرم...
پ ن : خیلی محتاجم...رفقای مرد من...دعایم کنید...زیاد...



طبقه بندی: دلنوشته های "من"...، 

تاریخ : جمعه 9 آبان 1393 | 01:24 ب.ظ | نویسنده : پسرك | نظرات

  • راه آرام
  • راکت
  • راه بلاگ