تبلیغات
بسم رب العشق... - باران
سلام...
چندی بود گم کرده بودم هدفم را...موتور محرکم را... همه را گم کرده بودم...
باران می آید...باران که می آید تو می آیی... اصلا مگر می شود وقتی تو می آیی ، باران نبارد؟ از بچگی باران را پیام آور عشق می دانستم... می دانم وقتی می آیی و به دیوار کعبه تکیه می زنی ، نم نم باران روی صورتها می نشیند...


من کورم... بعضی وقتها که راهم را گم می کنم،خودشان پس یقه ام را می گیرند،بلندم می کنند و در مسیر اصلی قرار می دهند... هر چند دوباره راه گم می شود...
دو باره شروع می کنم... از نو... من گذشته ام نیستم... من آنی هستم که از آتش برخاسته است...
به قول یکی از بزرگان:ققنوس پرنده ای ست که هر از گاه می میرد،باید بگویم مردن بخشی از زندگی ققنوس است...
پ ن : خدا خیر بدهد به بعضی از رفقای ما...آنهایی که تنهایمان نمی گذارند در روزهای سخت...ولو با فرستادن یک حدیث،یا یک شعر عاشقانه... از همان عشق های زمینی... 

یا علی



طبقه بندی: خاطرات "من"...،  همینجوریهای "من"...،  دلنوشته های "من"...، 

تاریخ : دوشنبه 12 خرداد 1393 | 10:18 ب.ظ | نویسنده : پسرك | نظرات

  • راه آرام
  • راکت
  • راه بلاگ