تبلیغات
بسم رب العشق... - بابا...
سلام...
دیشب مهمون داشتیم و مهمونا هم شب موندن خونمون...امروز صبح خواب بودم...خیلی هم خسته بودم... یه دست زبر دستمو نوازش کرد... با خودم گفتم : حتما یکی از این مهمونای بی مزه ست...
چشامو باز کردم که یه چیزی بهش بگم که دیدم پدرم نشسته و داره دستم رو نوازش میکنه...تا حالا زبری دستای پدر انقدر واسم ملموس(محسوس) نبود...از خودم خجالت کشیدم...
بلند شدم و مثل بعضی وقتای دیگه دستشو بوسیدم...
پ ن : بعضی کارهای خوب رو باید تو عالم جار زد...
پ ن :قبلا هم عرض کردم : یادم باشد اگر بعدا به جایی رسیدم ، مهمترین دلیلش همین بوسه های گاه و بیگاه بر دستها و (ندرتا) پاهای پدر و مادر است...
یاعلی




طبقه بندی: خاطرات "من"...،  فرهنگ زدگی های "من"...،  همینجوریهای "من"...،  دلنوشته های "من"...، 

تاریخ : شنبه 3 خرداد 1393 | 04:19 ب.ظ | نویسنده : پسرك | نظرات

  • راه آرام
  • راکت
  • راه بلاگ