تبلیغات
بسم رب العشق... - خاطرات جنوب : 1.کامی

سلام...

قصد دارم خاطرات جنوب رو در هم ریخته مطرح کنم...به دلایل عشقی...

از دوست و برادر عزیزم شروع می کنم...فقط این خاطره یه مقدمه داره که باید حتما قبلش در جریان قرار گرفته باشید...

راستش سال قبل که مشکل مداح داشتیم ، وظیفه مداحی رو دوش داداش دوست داشتنیم آقا محمد نوری بود...یه روز ظهر توی طلائیه بود که داداش محمدم داشت مداحی می کردو بچه ها سینه می زدن... که یهو دیدیم کربلایی امین شفیع خانی با سبکی شبیه حاج صادق آهنگران میکروفون رو گرفت و با اعتماد به نفس خاصی بلند شد رو به جمعیت و شروع کرد به مداحی... مدل حرکت و استایل خاصش باعث شده تا همین چند وقت پیش یکی از سوژه های پای ثابت خاطرات جنوب باشه این حرکت...

گذشت و گذشت...تا امسال...

توی فکه بودیم...به مداح گفتم : حاجی بچه ها این چند روزه نه سینه زدن نه درست و حسابی روضه گوش دادن...حاجی بترکون...

گفت:باشه...

بعد روایت راوی(که زیاد قوی نبود) مداح میکروفون رو گرفت و شروع کرد به مداحی... بنده هم جلوی خواهرا و رو به مداح نشسته بودم... یهو دیدم حضرت کربلایی امین بلند شد و شروع کرد به حرکت به سمت مداح... بنده هم نشسته بودم و داشتم سینه می زدم...تا دیدم داره از کنارم رد میشه ، با یه دست یه خمشو گرفتمو اجازه ندادم از جاش تکون بخوره...بنده خدا هی می گفت:ول کن...نمی خوام برم پیش مداح ... میخوام برم وسط،سینه بزنم... ولی من که چشم ترسیده بود، پاشو نگه داشتم تا مداحی تموم شد... با یه دست سینه می زدم و با یه دست محکم پای کربلایی رو گرفته بودم...

این اولین خاطره ام بود...می دونم یخ بود...ولی منتظر باشید...یواش یواش گرم میشه...

پ ن 1 :داداش محمدم راهی دیار غربته...بهش گفتم : دستت به الیور کان که رسید حتما یاد من باش...

پ ن 2 :وقتی خواهرا تو اردو هستن خیلی کارها رو نمیشه انجام داد...نه کارهای مثبت و نه کارهای منفی... وسواس خناس اذیت می کند آدم را...حرامزاده می گوید:نکند این کارت برای این باشد که... بیخیال...آنهایی که متوجه شدند صلوات... البته مخالف حضورشان نیستم...ما باید خودمان را قوی کنیم...

یا علی

 



تاریخ : سه شنبه 16 اردیبهشت 1393 | 09:24 ب.ظ | نویسنده : پسرك | نظرات

  • راه آرام
  • راکت
  • راه بلاگ