تبلیغات
بسم رب العشق... - داستان ما...
سلام...
نشستیم منزل،زنگ می زنن...دوست مادر... کارت دعوت عروسی پسرشونو آوردن...فردا شب ساعت هفت تا ده ،خ17 شهریور،تالار قصر گوهر ط دوم
چند دیقه بعد یکی از دوستان پدر میان دم در،برای مراسم شب هفتم برادرش دعوت میکنه خانواده رو...همون تالار ، طبقه اولش منتها...
الان مذاکرات سنگینی توی اون اتاق در حال برگزاریست...در مورد اینکه کجا برن و چه کنن؟
پ ن : امان از چند جمع...مغرور...اونایی که قبل از آگاهی قضاوت می کنن...اونایی که هیچ لمی ندارن...اونایی که هیچ منطقیو قبول نمی کنن...  و...
پ ن :بقیه رو دوس دارم...
پ ن : بدی لپ تاپ اینه که باید لم بدم و بنابراین زیاد حال ندارم تایپ کنم...شرمنده...سرم هم شلوغه قاعدتا...
یا علی


تاریخ : شنبه 13 اردیبهشت 1393 | 11:43 ب.ظ | نویسنده : پسرك | نظرات

  • راه آرام
  • راکت
  • راه بلاگ