تبلیغات
بسم رب العشق... - قصه یک شهید/از "مسافر سرخ کربلا"

هنوز خوابم. هنوز.

از رویای شهادت، پا نشده ام هنوز.

درست، در لحظه ای از گرسنگی و تشنگی؛ و زیر آفتاب تن گداز؛ و روی ماسه های خیس خورده و خاک های نمک آلود متبلور؛برای بار هزارم تیر می خورم و به زمین می افتم، روی دو زانو؛ کمی اطرافم را می نگرم؛ دهانم را باز و بسته می کنم؛ به سختی نفس می کشم. خوشحال می شوم که سرانجام به آرزوی دیرینه ام رسیده ام؛ از این فرجام عاشقانه لبخندی به لب می نشانم و بدون هیچ دلسوزی و عشق بازی باخود؛ فقط خدایم را شکر می کنم که از گریوه ای این چنین هولناک؛ یعنی فتنه آخر زمان؛ رسته ام؛ و بار و بنه، در آن سوی مرز فلاح و رستگاری افکنده ام.«قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ {1}الَّذِینَ هُمْ فِی صَلَاتِهِمْ خَاشِعُونَ»

درست به روزهای تلخ و شیرین خواهم اندیشید؛ که گذشتند؛ از همه آنها ممنون خواهم بود که اگر نمی رفتند و نمی گذشتند؛ این روز شیرین سر نمی رسید.رو به سوی مرزها خواهم کرد و خود را به چاله ای؛ آن سوی خاکریزی، کنج سنگر مخروبه ای خواهم انداخت؛ تا زود تر فراموش شوم؛ نه به یاد ها دلبسته ام؛ نه نام ها؛ چرا که خوب می دانم از مهلکه چه ننگ ها رسته ام. و چه شاهدی بالاتر از این بباید که؛ حضرت حق، خود، خوب، همه این ها را می داند.نه دل در گرو شاهدی، نه در سر، غم هجران و فراق سیمین بری. هر چه هست؛ خون است و خون رمزگشای همه معماهای روز های رفته است.باید از همه آنان که رفتند و دل خونم کردند؛ متشکر باشم؛ که بار هجرشان وزنی این چنین سنگین؛ از متانت و وقار در دلم گذاشته است.در خون غلتیدن زیباست؛ و جز خدای بزرگ؛ چه کسی هست که معرفت به راز خون داشته باشد و از این خونین پرّ و بالی لذت ببرد، جز آنانکه با او پیوسته و از غیر او گسسته اند ....پس در آن لحظات؛ دست و پا خواهم زد و خواهم غلتید و خاک و خون به پا خواهم کرد تا زیبا تر باشد؛ اگر این جانِ از تن گریزان توانی باقی گذارد ...من و دل گر فدا شدیم چه باکغرض اندر میان سلامت اوستدور مجنون گذشت و نوبت ماستهر کسی چند روزه نوبت اوستمی دانم روز بعد؛ حسرت هایم آغاز خواهد شد، دنیا جای بدی نبود ... خوش خوشان بود و امید فردا داشتم. امروز هر چه هست از دنیا آورده ام و هر چه نیست، در دنیا کاهلی کرده ام. که فرمودالدنیا متجر اولیاءالله ...اما در میان از دنیا رفتگان منم آن تنها کسی که طالب بازگشتن به دنیاست. زان همه ارجمندی که از محبوب دیرینه دیده ام ... آن چنان شیفته؛ به عشق تکرار آن لحظه دیدار، آن چنان فریفته هستم که بار دیگر می خواهم جان بدهم و خون به پا کنم و هستی را متحیر کنم و جمع آفرینش را شمع محفل و مسیر تاریخ را بلد راه باشم، تا بار دیگر در بی کرانگی محبوب ازلی نیست شوم و ناپدید، تا بار دیگر او مرا بیابد ...از شرم در حجابم، ساقی تلطفی کنباشد که بوسه ای چند بر آن دهان توان زدمن شهیدم؛ شهیدی خیالی، با بالهایی خیالی؛ با تنی در خون نشسته از تیرهایی خیالی؛ بال می زنم و پروازی نیست. لب می گشایم و آوایی نیست که فرمودآسمان فرصت پرواز بلندیست ولیقصه آن است چه اندازه کبوتر باشیاما چه خوش روزی بود آن روز که ناگاه در میان همین بال کشیدن های خیالی؛ پرده آرزوها کناره گیرند، ناگه بلند شوم و از زمین فاصله بگیرم؛ بار دیگر لب بگشایم و این بار نغمه داودی از نای جان بشنوم و صدای گیرایم فاصله میان زمین و آسمان را در خاور و باختر در نوردد ...می دانی آن روز به کجا می روم ... ؟ با من بیا ...آن روز بال خواهم زد مست، آرام و یله در آسمان، لبخند خواهم زد و در رویای بیداری ام به سوی گنبدی طلایی خواهم رفت ... در نزدیکی شهری به نام طوس، توی همه صحن هایش می نشینم، مادرم را دعا می کنم، در میان مردمان می پرم و در عصر تابستانی حرم می خندم و می خندم، خوشا که آن روز روز میلاد علی بن موسی الرضا باشد ... در کنار خادمان آن بارگاه نور و آرامگاه منور النور، روی نرده های نقاره خانه می نشینم و آوازم را با صدای نقاره آن خادمان خواهم و خواند ...

من جرعه نوش بزم تو بودم هزار سال

کی ترک آب خورد کند طبع خوگرَم


Inline image 1



تاریخ : پنجشنبه 8 اسفند 1392 | 08:41 ب.ظ | نویسنده : پسرك | نظرات

  • راه آرام
  • راکت
  • راه بلاگ