تبلیغات
بسم رب العشق... - Shit همان لعنتی خودمان است!
سلام...

امروز رفتم جایی برای كاری... مسیرم همان مسیر دبستانم بود و ساعت هم همان ساعت همیشگی تعطیلی بچه ها...
یك لحظه اعصابم به هم ریخت...فقط یك لحظه...
گفتم : ما كه مادرانمان چادری و نمازخوان و... بودند ، "این" از آب درآمدیم... وای به حال این بچه ها كه مادرانشان این گونه اند...

در خدمت بزرگی بودیم... می گفت:آرایش مرسوم بین دختران جوان ما ، در غرب ، آرایش "فاحشه"هاست... صرفا تجربه اش را می گفت... دیده بود...
و وای ب حاله بچه هایی كه مادرانشان شبیه "فاحشه"های غربی آرایش می كنند...

دلم از این صف های گداپروری خون است... ولی حال نوشتن ندارم... كجای كارمان درست است كه این یكی باشد؟!
دلم به حال یك كلمه می سوزد... "عزت"... فلله العزه جمیعا...

پ ن : الهی در راهم ، اگر درباره ام گویی لَم نَج‍‍‍‍دُ لَهُ عَزماً ، چه كنم؟
پ ن : "لعنتی" شده بدترین فحش این روزهایم... ترك عادت موجب مرض است... ولی خوب است...
یا علی



طبقه بندی: خاطرات "من"...،  دلنوشته های "من"...،  فرهنگ زدگی های "من"...،  سیاست زدگی های "من"...، 

تاریخ : سه شنبه 15 بهمن 1392 | 12:17 ق.ظ | نویسنده : پسرك | نظرات

  • راه آرام
  • راکت
  • راه بلاگ