تبلیغات
بسم رب العشق... - خاطرات شیرینم...
سلام...

یك روز یك آقایی از یك جایی زنگ زده بود منزل و با بنده كار داشت... مادر تلفن را برداشتند ،
 آن آقا گفت : خودتون تشریف میارید یا به آقازاده (یعنی بنده) میگید بیان؟
مادر گفتند : بله... به آقازاده می گن تشریف بیارن اونجا...
ای به قربان این مادر...

یك روز رفته بودیم یك جایی... یك دانه از این برگه خروجها داده بودند كه از آن آقا امضا بگیریم كه برای خروج مشكلی نداشته باشیم... كارمان تمام شد و برگه خروج را بدون امضا تحویل مامور حراست دادیم...
گفت : این كه امضا نداره...
با اعتماد به نفس تمام خودكار را از جیبم در آوردم و كاغذ را جلویش امضا كردم و گفتم : یاعلی...
بنده خدا مبهوت مانده بود...
ما هم رفتیم...

الهی! دست با ادب دراز است و پای بی ادب ، یا باسط الیدین بالرحمه خذ بیدی...

پ ن : چه می كند این "الهی" های حضرت علامه...
پ ن : دعا كنید برایم... مبهوتم...
یاعلی



طبقه بندی: خاطرات "من"...،  همینجوریهای "من"...، 

تاریخ : پنجشنبه 10 بهمن 1392 | 10:09 ب.ظ | نویسنده : پسرك | نظرات

  • راه آرام
  • راکت
  • راه بلاگ