تبلیغات
بسم رب العشق... - مشهد/از " مسافر سرخ كربلا"
بسم الله الرحمن الرحیم
حدود سه سال پیش، با دوستان عزیزم، یاران مهربان و صمیمی ام. داوود و محمد و محمد و احمد و باقی ... به سفر مشهد رفته بودیم. مشهد هوای سرد زمستانی داشت. استخوان سوز و بی مروت. ما اما به به نیروی جوانی مست و سر گرم بودیم!
یادم می آید از دکان سید جواد شیشه کوچکی عطر گل محمدی خریدم؛ از آن شبهای سرد و پر ستاره و خیابان های نه چندان خلوت نیمه شب های مشهد؛ از آن سنگفرش های قدیمی و باب الجواد و باب الرضا، و آن همه بست و صحن و بالا و پایین و رواق و روضه و رضوان و طاق و اندرونی و بیرونی؛ از آن همه دوستان و آن همه صفا ها و طعم غذاهای لذیذ داوود و فرشاد، امروز فقط خاطره ها مانده اند. خاطره های ایستگاه راه آهن و بخار شدیدی که از زیر قطار بیرون می زد و دیدگاه مان را محدود می کرد، خاطره عکس های دست جمعی و شیطنت همه آن هایی که امروز هرکدامشان رام یار و دیاری هستند. راستی که به فکرش می رسید آن همه شور جوانی و سرخوشی اینطور رام شود که بروند و سراغ هم را هم دیگر نگیرند.
خانه ما، سمت راست بود، وقتی در فلکه آب رو به حرم می ایستادی؛ به شخصه با اینکه هر سال حداقل یکبار را توفیق زیارت مشهد داشته ام، یادم نمی آید غیر از آن سفر، در هیچ سفر دیگری سمت راست حرم بوده باشم. روز نخست، نشانی را اینگونه گفته بودند، سمت راست، بروید تا برسید. و واقعا هم همینطور شد، رفتیم تا به طور شگرفی رسیدیم به خانه ای که همانجا محل سکنای ما بود.
سر این قصه کوتاه؛ گاهی اوقات، همین حالی که نشسته ام، بوی آن سفر در مشامم می پیچد و من مست مدهوش می شوم؛ گاهی نمی دانم از کجا می پیچد. گاهی می دانم. سر می کنم توی صندوقچه خاطراتم و مرور می کنم، آن شب سردی را که تا صبح توی قطار وامانده ی بی در و پیکرمان، می لرزیدم و از شدت پادردی که فقط همان شب توی قطار مهمانم بود، از جایم تکان نخوردم. توی مشامم این ریح دل انگیز و روح افزای می پیچد و می بردم دوووور توی شهر هزار و یک شب و انگار همین دیروز است که سر به زیر، و روی به خویش، و پریشان و رسوا و آزرم گین، به سوی حرم می رفتیم و می خواندیم بسم الله و بالله و فی سبیل الله و علی ملة رسول الله ... و وارد صحن جامع می شدیم و دریای کرمش وجود مان را ناز می کرد و غمی جز بی دردی جوانی نداشتیم  ... گلگشت های بی پایان خاطره ها را به شام های غریبی داوود، دور هم، در زیر سوسوی نور زرد و رشته ای و قدیمی و غریبانه آن خانه یادها، پایان می کنم و دست پخت بی تایش و غذای های خوشمزه ی ارزانش، بوی مشهد توی مشامم می پیچد و من دست می برم و آن شیشه عطر گل محمدی را که همین جا کنار جانمازم روی میز است، بر میدارم، یاری که از آن سفر هنوز مانده، درش را وا می پیچانم و کمی بویش می کنم و لحظه ای لبخندی می زنم و بعد آن را می بندم و گویی بچه ها همه در دوردست خاطره ها محو می شوند و آرام و سریع! از کوچه های یادها عقب عقب می روند و محو و محو تر می شوند و نامه های دلتنگی شان پوره می شود و می ریزد از خاطر نازکم و می پرد «موسی کو تقی»های یادهای عاشقانه ام  و باز به گذر تند ایام می اندیشم و روز پسینی که انتظارم را می کشد.
التماس دعا

سلام...
بنده هم پس فردا عازم زیارت سلطانم... شاید آخرین مشهد دسته جمعیم باشد... حلالم كنید... دعایتان می كنم.. شما هم بنده را دعا كنید... همین چند وقت پیش بود كه نوشته بودم دلم هوای مشهد كرده ، دوست داریم در یكی ازخیابان های منتهی به حرم... اشك بریزم... "آقا"ی ما زود جواب می دهد...
آمدم ای شاه...پناهم بده...




پ ن : دلم برای نوشته های مسافر سرخ كربلا تنگ شده بود.. اولین باری كه با وبلاگش آشنا شدم ، در سایت دانشگاه بود ، جایی كه حاج احمد آقای حیدری ، داشت عكسای همین مشهد را می دید و زیر لب خاطره تعریف می كرد و شاید به شوخی بد و بیراه می گفت و می خندید... البته خنده اش همیشگی بود...
پ ن : عید شما مبارك...
یاعلی



طبقه بندی: خاطرات "من"...،  همینجوریهای "من"...،  دلنوشته های "من"...، 

تاریخ : یکشنبه 29 دی 1392 | 12:42 ق.ظ | نویسنده : پسرك | نظرات

  • راه آرام
  • راکت
  • راه بلاگ