تبلیغات
بسم رب العشق... - رفتیم دیدار جانبازان...
سلام...
پریشب رفتیم دیدار جانباز 70 درصد جنگ... حاج آقای فراهانی... خوش گذشت... هرچی حاجی میخواست وارد بحث جدی بشه بچه ها اجازه نمی دادن... طبق معمول آقا افشار یه ذره نصیحت شد و داستان تیراندازی اخیر رو از زبون حاجی شنیدیم و با فاطمه بازی كردیم تا موقع شام...بعدشم شام خوردیم و اومدیم خونه...به همین سادگی...
نكته جالب این وسط تلفنهایی بود كه به حاجی می شد ، اولی بهش زنگ زد در مورد برق فلان همایش با حاجی صحبت كرد و حاجی رهنمودهاش رو اعلام كرد ، دومی زنگ زد ، با حاجی در مورد تخلف های عموش صحبت كرد ، سومی زنگ زد... كلا چن نفری كه زنگ زدن ، موضوع صحبت های هیچكودومشون با هم مرتبط نبود... حاجی داشت با یكیشون خیلی جدی صحبت می كرد ، منم داشتم بامیه می خوردم... یهو بلند داد زد : آقا!تمومش كردیا... شامم هست... بنده خدا اونور خطیه مونده بود حاجی چی میگه...
یكی دو تا تیكه باحال هم حاجی یادمون داد كه بماند واسه بعد...
یه بره ناقلا هم واسه فاطمه خریدیم ، كه تا آخر شب من بهش می گفتم خرس ، آخرش خود فاطمه هم شك داشت كه این خرسه یا بره...
انصافا حاجی گل كاشت...



پ ن : قراره فاطمه هم بیاد جنوب امسال ایشالا... بعدشم میرن مكه ایشالا...
یاعلی



طبقه بندی: خاطرات "من"...، 

تاریخ : پنجشنبه 26 دی 1392 | 02:42 ب.ظ | نویسنده : پسرك | نظرات

  • راه آرام
  • راکت
  • راه بلاگ