تبلیغات
بسم رب العشق... - یا صاحبی...
سلام...

حكمتش را نمی فهمم... عزا با "یابن شبیب" غریب الغربا آغاز می شود و با شهادت غریب الغربا تمام می شود...

یا غریب الغربا... یا صاحبی عند غربتی... آقا جان می دانم آرمانخواهی انسان مستلزم صبر بر رنجهاست... ولی خسته شدم... می دانم بسیجی خسته نمی شود... ولی بس است ، هر كس ظرفیتی دارد... كی می رسد نوبت امتحان ما؟  خسته ام...
آقا جان ! پسر شما قربانی نمی خواهد؟ شهید نمی خواهد؟

زان یار دلنوازم ، شكریست با شكایت

گر نكته دان عشقی بشنو تو این حكایت

در زلف چون كمندش ای دل مپیچ كانجا
 
سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت...
..........................................................
من بی حسین معنی دیگر نمی دهم...

باید كه با حسین مرا باورم كنند...

به رفقا پیامك دادم : سلام رفقای هیاتی من. سخت درمانده ام ، دعایم كنید.

هر كس جوابی داد...

ولی فدای معرفت بچه های جنگ ، حاج حمید پارسا زنگ زد... تا صدایش را شنیدم بغضم تركید... هر چه گفتم : دعایم كن... گفت : تو جوانی دلت پاكه ، دعات می گیره...
گفتم :نه
گفتم : جوون... حرف امامه...
آرامم كرد...  مثل یك فرمانده دستور داد و من فقط اشك می ریختم... قربان معرفتش...

مثل همیشه دلم لك زده برای قدم زدن در یكی از خیابان های منتهی به حرم ، دیدن گنبد طلای آقا ، آن هم از دور... آرام پاك كردن اشكهایم به كمك شال مشكیه... همان شالی كه همه داراییم است... و گفتن : السلام علیك یا غریب الغرباء... یا معین الضعفاء و الفقراء... یا شمس الشموس ، مدفون بارض الطوس... السلام علیك یا علی ابن موسی الرضا المرتضی...


پ ن : اینجا را راه انداخته بودم كه حرفهایم را بزنم... ولی اینجا هم نمی شود... دارم قانع می شوم كه باید بست این بی صاحاب را...

یا علی


تاریخ : چهارشنبه 11 دی 1392 | 09:22 ب.ظ | نویسنده : پسرك | نظرات

  • راه آرام
  • راکت
  • راه بلاگ