تبلیغات
بسم رب العشق... - یا حسن مجتبی.../چون دوست دارم تاریخش را آوردم بالاتر كه بیشتر بالا بماند...
سلام...

یك دوستی داریم... آدم حسابی است... شعر های پسا مدرن میگفت... پیشنهاد دادم حالا كه طبع شاعری دارد ، برای اهل بیت هم بگوید... یك روز یك جایی بودیم برایم دو سه بیت خواند...خیلی خوشم آمد... شعر گفتن برای اهل بیت را از "كریم"شان شروع كرده بود... البته خودش هم "مجتبی"ست... دوستش دارم... خدا حفظش كند...
یكی دوجا گیر و گور دارد شعرش ولی خرده نگیرید... همین كه شعر گفته یعنی از من و شما بیشتر هوایش را دارند...

كوچه ای در میانِ  التهابِ  طولانی
دستِ بچه ای از دستِ مادرش گم شد
صدای خنده ی مردهای غریبه با ..
صدای گریه ی تازیانه ها گم شد
بچه غیرتی است روی مادرِ خود
این بغض ها همیشه در گلوی او گم شد
می پرید! قدّش نمی رسید به غریبه ها
این صحنه ها همیشه از تاریخ گم شد



می دوید از سرِ كوچه تا تهِ كوچه
صفا و مروه میانِ سعیِ او گم شد
بچه های كوچه به او  نگاه می كردند
در خجالت و غیرت و بغض ها  گم شد
مادرم فقط زمین خورده! چیزی نیست
بچه ها را بردُ و گوشه ای گم شد
فكر می كرد كه حال مادرش خوب است
یك شب تمام خاطراتِ او گم شد
لكنت گرفته بود و تا صبح می ترسید
آن شبی كه قبرِ مادرش هم گم شد
مادر تمامِ روزهای بچگی اش بود كه ..
 در گریه های مخفیانه اش گم شد
میخواست ساكت بماند و حرف نزند
حتی امامت هم از نسلِ او گم شد
چهل و هفت ساله شد پیر ولی دلتنگ
این شد كه آفتاب توی جام زهر گم شد

پ ن : گر نگاهی به ما كند زهرا...

پ ن : از این كه وبلاگ جدیدا به ذوق و قلم دوستان معطر شده خوشحالم... بیچاره خسته شده بود از دست چرندهای "من"...

پ ن : خیلی التماس دعا...

یاعلی







طبقه بندی: همینجوریهای "من"...،  دلنوشته های "من"...، 

تاریخ : دوشنبه 9 دی 1392 | 02:05 ق.ظ | نویسنده : پسرك | نظرات

  • راه آرام
  • راکت
  • راه بلاگ