تبلیغات
بسم رب العشق... - چهار ستون بدنم لرزید...
سلام...
امروز برای اولین بار در تمام عمرم چهار ستون بدنم لرزید...
قصد مطالعه برای كنكور ارشد را داشتم كه نگاهم افتاد به "مفاتیح الحیات" آیت الله جوادی آملی...
مثل همیشه بیخیال ارشد شدم و رفتم به سراغ كتب متفرقه... كتب متفرقه ای كه خیلی دوست داشتنی تر از سیالات و ریاضی و خاك و ... هستند...
فهرست را جستجو كردم و صفحات چند موضوع جالب را به ذهن سپردم...
یكی از موضوعات ، "رهایی از فكر گناه" بود...
ص 197 را باز كردم و خواندم :

"هرگاه فكر گناه بر كسی هجوم برد نباید آن را انجام دهد ، بلكه با پناه بردن به خدا و توكل بر او از دام شیطان رهایی یابد. امام صادق (سلام الله علیه) فرمود : كسی كه به فكر گناه افتاد ، انجام ندهد ؛ زیرا چه بسا بنده ای در حضور خدا مرتكب گناهی می شود و خدای بزرگ می فرماید : به عزت و جلالم قسم ، از این پس تو را نمی آمرزم."

به جمله آخر كه رسیدم برای اولین بار در تمام عمرم چهار ستون بدنم لرزید... بی اختیار كتاب را بستم و اشك ریختم...
بلا تشبیه حال كودكی را پیدا كرده بودم كه مادرش تهدیدش می كند كه "دیگه دوستت ندارم"...

پ ن : خیلی دعا كنید برایم...
پ ن : حال ارشد خواندن ندارم...
پ ن : مفاتیح الحیات از آن كتابهایی است كه مثل قرآن باید بوسیدش...
یاعلی



طبقه بندی: خاطرات "من"...،  همینجوریهای "من"...،  دلنوشته های "من"...، 

تاریخ : سه شنبه 3 دی 1392 | 01:31 ب.ظ | نویسنده : پسرك | نظرات

  • راه آرام
  • راکت
  • راه بلاگ