تبلیغات
بسم رب العشق... - تسلا/از " مسافر سرخ كربلا"
بسم الله
من بودم و آقای تسلا. آن هم نه یک تسلا، یک و نیم تسلا. نه در یک محیط آکادمیک و علمی؛ نه در یک کارگاه پژوهشی و تحقیقاتی، از آنهایی که آقای فاراده در آن قفس فاراده می ساخت؛ که در یک محیط پزشکی. انگشتر و ایمان، گوشی تلفن و آدمها، کارت اعتباری و مال و اموال، همه را پشت سرم گذاشتم و خوابیدم. آخرین نصیحت های جناب متصدی این بود. دستگاه سر و صدا زیاد دارد. نگران نباشید و اصلا تکان نخورید. حدود ده دقیقه طول می کشد. 
-باشد.
به خودم که آمدم، دیدم تنها هستم. دستگاه خیلی سریع من را بلعید. دنگ دنگ دنگ ... یاد از کرخه تا راین افتادم. بگی بزن می زنم. بگی بخون می خونم. بگی برقص می رقصم.
گوشی روی گوشم بود و قفس روی سرم و من داشتم به تسلا می اندیشیدم. تسلای بزرگ. سالها توی کتاب های درسی مان با او سر و کار داشتم، امروز توی دستگاه MRI. گاهی چشمانم را باز می کردم و از بین میله های قفس، نواری طویل را خیلی نزدیک روی سقف دستگاه می دیدم، منتظر نوری، پرتویی، اشعه ای، چیزی آخر از این یک و نیم تسلای بزرگ، گاهی هم می بستم و فکر می کردم. قبلا راجع به این دستگاه شنیده بودم و دردسر هایی که ایران ما بر سر تحریم هلیم این دستگاه  کشیده بود. یک و نیم تسلا عدد کوچکی نیست. جریان زیادی می کشد، و این جریان؛ مقاومت کم می خواهد. یعنی ابررسانا؛ و قصه اینجاست که ابر رسانا، سرما می خواهد و این سرما را از هلیم مایع می گیرد و تا جایی که من خبر دارم این هلیم مایع، تحریم شده بود. امروز توی MRI بودم و سرم آرام تر از همه روزهای گذشته بود. توی دستگاهی که معلوم نیست هلیم مایع آن، یا هزار کوفت و زهرمار تخصصی دیگرش به چه مصیبتی به این کشور وارد شده. و راستی، همه اینها به چه جرمی؟ کشتار سردشت به چه جرمی بود؟ بلوکه دارایی های ایران به چه جرمی بود؟ هشت سال جنگ و دربه دری و مصیبت این ملت به چه جرمی بود؟ نگو تقصیر خودمان بود که کفری می شوم. می شناسی ام کله خرابم. هشت سال دفاع کردیم چون وظیفه مان بود. غیرتمان بود. باز هم دفاع می کنیم. از دین و ناموس و خاک و میهن. از تو، از مادر.
دنگ دنگ دنگ ...بوق... توی دستگاه؛ مراقب اینکه تکان نخورم، و دوباره مجبور نشوم یک ونیم تسلا به ذرات تنم بتابانم.
گفت
- فکر کردی تحریم مال چیست؟ بس که به این دنیا انگولک کردیم. آخر مگر شوخی است، با همه دنیا که نمی شود جنگید.
-اما؛ ما که با دنیا سر جنگ نداریم دوست من.
- فکر کردیم شهر هرت است. بزنیم و بترکانیم و این طرف و آن طرف را به هم بریزیم و خوشحال بنشینیم و کسی کارمان نداشته باشد؟
- آخر کجا را زدیم؟ کجا را ترکاندیم؟
- اصلا میدانی؟ ایران مقابل آمریکا، مثل یک بچه است که جلوی یک شیر قد علم کرده، آخر برای شیر که کاری ندارد بزند توی دک و دهن آن بچه!
-شیر؟! بچچه؟؟؟!! شیربچه یلان حیدری اند مسلمان، برادرهای خط مقدم ... بسیجی های ارتفاعات الله اکبر ... به خون غلتیده های دشت هویزه و غرقه های یازهراگوی اروندند ...
- کشور را به باد دادید، همه چیز تحریم است. دارو، غذا ... بنزین ... نرم افزار ... آخر این چه شیوه ای است...


سکوت می کنم و از خودم می پرسم، ما تحریمیم! چرا ما باید جوابگو باشیم... مگر ما خودمان را تحریم کرده ایم. 
و از تو خواهش می کنم:
- ببین، اصلا مهم نیست ما چقدر اختلاف نظر داریم، اصلا مهم نیست که تو چقدر من را مقصر می دانی ... فقط بدان گناهکار اصلی و مجرم حقیقی این ماجرا آن غولتشن لامروت است. همین را بدانی تمام حرف و حدیث ها و سرکوفت هایت؛ نوش جانم.


دنگ دنگ دنگ ... بوق .. می گویی : این صدای چیست؟
می گویم این صدای دستگاه عکس برداری MRI است. می گویی برای چی؟ می گویم برای درد سرم. مانند کسی که ناگهان و بی اختیار برنده شده! می گویی: بیاه! این هم خدماتشان به دنیا. می گویم بله، با خدماتشان مشکلی نداریم. اتفاقا باید خوبی هایشان را یادبگیریم.
می گویی:
-بهتر است خیلی سنگ ایران و انقلاب را به سینه نزنی، مردم می گویند دیوانه است ... 
-و من اینجا یاد میثم می افتم. همو که تمار بود. و یاد آن نیمه شب، در مسجد کوفه، که با یاوری از یاوران علی می گفت: لا یکمل ایمان العبد حتی یظنون الناس انه مجنون ... و می گفت این حدیث عشق است مسلمان.
می گویم دوستت دارم، و باز قیافه می گیری و می روی و پشت سرت را نگاه نمی کنی، من دیگر به این چیزها عادت کرده ام... .
بگذار حرف دل مریضم را بگویم آخر ... دوست داشتم حتی اگر می گویی نجنگ، بگویی به خاطر خودت نجنگ، به خاطر زندگی ات ... نه اینکه بگویی بس است، کشور را به باد دادی... آخر بی معرفت کشور را من به باد دادم؟؟!!!
بگذریم.
امروز بعد از نزدیک شش هفت روز، کلنجار با سردرد های کشنده، سر و کارم به تسلای بزرگ افتاد و سر نشتر عشق، که از خونم چهار خم را خون رنگ کند... این شش هفت روز دلم گرفته بود. نزدیک بود با دل گرفته از دنیا بروم! نمی دانی که چقدر سخت است دلگیر از این دنیا بروی. .. آهت می ماند، از این ستون تا آن ستون تا آخر دنیا می رود و بر می گردد. ..
باورت نمی شود، تا همین دیشب، به احتضار می گشتم و راهی نمی یافتم، برون رفت از این درد جانکاه؛ اما، امروز صبح، سرنشتر عشق کارم را ساخت. خون را که دادم، کم کمک، سرم سکون یافت، حواسم برگشت. زنده شدم باز! خونم زیادی بود...
راستی، تسلا، واحد چگالی شار مغناطیسی است، امیدوارم Tesla را tasalla نخوانده باشی
 


طبقه بندی: سیاست زدگی های "من"...، 

تاریخ : یکشنبه 1 دی 1392 | 12:20 ق.ظ | نویسنده : پسرك | نظرات

  • راه آرام
  • راکت
  • راه بلاگ