تبلیغات
بسم رب العشق... - .../از " مسافر سرخ كربلا"
سلام...
به یاد دارم، معلم ادبیات پارسی مان، آقای وطنی، زیاد با جمهوری اسلامی میانه خوبی نداشت. اما به درس همپای جلودار که رسیدیم، سپرد، تا هر کس می تواند این موسیقی را برایش پیدا کند.
این موسیقی را خیلی دوست داشت.
امشب؛ کلافه از سردردهای چند روزه ام، مقابل تلویزیون نشسته بودم؛ برنامه ای داشت از مثنوی تاوان، از کتاب رجعت سرخ ستاره استاد علی معلم دامغانی، بخش های کمی از آلبوم نینوای، استاد سید حسام الدین سراج به همراه استاد فرج الله سلحشور، پخش کرد. یوسفعلی میرشکاک، مصطفی محدثی خراسانی و ... کسانی بودند که درباره مثنوی تاوان صحبت می کردند.
به خاطر حال ناخوشم، و درد بی سکون سرم، چاره ای نبود تا وسیله ای برای آرامش بیابم.
از جستجو برای آلبوم نینوا، به این قطعه رسیدم،
http://maddahi.net/my/sounds/Download/AtiqeKhaneh/Neynava_1.mp3
 همان که آقای وطنی بسیار دوست می داشت. البته من دیگر هیچ راه دسترسی به آقای وطنی ندارم. و او هم تا الان این قطعه را حتما پیدا کرده است. اما واقعا قطعه بی نظیری است. قالیچه سلیمان است. بنشین و سیر کن آسمان را. قدری بیشتر دل بسپار، زمان را در نورد. در آن روزهایی که آسمان و زمین عشق می بازند.
به یاد دارم، از هر که پرسیدم هنر چیست، جوابی نداشت بدهد. هیچ کس نتوانست بگوید هنر چیست. شاید هر کس برای خود تصوری از هنر داشته باشد. شاید هنر همه این تصور هاست. اما بی شک؛ هنر یک رسالت عظیم دارد. هنر دست لطافتی است، که بشر را از وحشت تنهایی در تاریکی این عالم می رهاند.
گویی که طغیان محبت بود آنجا
جاری به هر سو شط الفت بود آنجا
آنجا نه قانون بود نه قانون گذاران
آنجا خدا بود و مراد و جان نثاران
قانون عشق آنجا حکومت داشت ای دوست
آن سود برد آری که همت داشت ای دوست 
رفتند تا معراج تا اوج حقیقت
پارو زنان مردان دریای شریعت
از قطره های کوچک باران گذشتند
رفتند و بر دریایی از معنا نشستند
دست تولا بر حریم لا فکندند
آئینه رسوای خود بینی شکستند
با خون سرخ خود وضو کردند آنها
در بحر ایمان شست و شو کردند آنها
گلهای خونین شهر گلهای دگر بود
شوری دگر از عشق آنها را به سر بود
آنجا که نام شهر خون بر آن نهادند
آنجا که جان ها بر سر پیمان نهادند
هر سنگ آن آغشته از خون شهیدی است
هر کوچه اش در حسرت صبح سپیدی است
آنجا که نخلش سر به سوی عرش دارد
در هر قدم گام شهیدی نقش دارد
بر پیکری هر نخل دست خون نگاری است
فرداییان را نقش کرده یادگاری (به به ...)
آنان که بر نابودی خصم ایستادند
جان را به راه عشق در سنگر نهادند
بستند بار معرفت بر حق رسیدند
چون اختران بر اوج مینا صف کشیدند
پرسی اگر آن سرخوشان را حال چون است
از عشق بر لبهایشان آوای خون است
آیند و شاخی گل به روی سینه دارند
جان داده و گل زخم خونین هدیه دارند
در سینه دارد قصه ها آن شط خونین
در فصل گلریزان و از تابوت چوبین
اینجا بهاران رنگ خون عاشقان است
گلهای پرپر شاه بیت شاعران است
سرو جوان خم کرده سر بر شانه بید
نیلوفر ایمان تنیده تا به ناهید
بر خاک کرده بید بن گیسو پریشان
آشفته از غمها بنفشه طره افشان
نخل سترون مات بر پا ایستاده
مرغان آتش خوار بر جانش فتاده
نی بر لب چوپان صحرا غم نوا شد
هر گوشه این دشت، دشت نینوا شد
خم گشت از اندوه پشت باغبانان
در گوش نی خواندند شعر غم شبانان
در سوگ هم رزمان دلیران پیر گشتند
گر آفتاب این شب دلگیر گشتند
از خاطرات تلخ و شیرین مانده بر جا
زانها میان دین حق بر سینه ما
ای آنکه از فردا و فردا ها می آیی
از لاله پرس این قصه گر همدرس مایی
ما قصه آزادگی با خون نوشتیم
این داستان با شیوه مجنون نوشتیم...
پ ن : این روزها مشغله زیاد الكی ، اجازه فكر كردن و نوشتن نمی دهد... شاید تنبلی هم باشد...شاید هم ادب... ولی فعلا اینطور راحت ترم... هر از چند گاهی می آیم اینجا و با مطالب "مسافر سرخ كربلا" حال می كنم...
یا علی


تاریخ : جمعه 29 آذر 1392 | 09:40 ب.ظ | نویسنده : پسرك | نظرات

  • راه آرام
  • راکت
  • راه بلاگ