تبلیغات
بسم رب العشق... - امید.../از "مسافر سرخ كربلا"
به نام خدا
می خوام امشب امید رو تعریف کنم.
امید هم یکی از چیزای عجیبه مرتبط با انسانه.
فرض کن، توی عمق صد متری زیر آب داری غواصی می کنی... توی یه لحظه متوجه می شی، اکسیژنت تموم شد. ابزار تنفس مصنوعی رو از خودت جدا می کنی و حرکت میکنی به سمت بالا.
نمی دونم چقدر طول می کشه تا برسی. اما هر چی می گذره، نفست تنگ تر می شه و دست و پا زدنت بیشتر.
امید همون چیزیه که باعث می شه دهانت رو باز نکنی و یه نفس عمیق آب توی ریه هات نفرستی.
سه حالت داره. به خاطر این امید، یا اونقدر نفس نمی کشی تا می میری... یا میرسی به سطح آب.
اگر زنده بمونی، بردی.
اگر وسط آب نتونی تحمل کنی، دهانت رو باز کنی و یه نفس بکشی، مردی.
اگر به خاطر امید، اونقدر نفس نکشی که بمیری، بردی.
می دونی چرا بردی؟ چون اونقدر مرد بودی که تسلیم نشی.
در اون صورت مهم نیست، زنده بمونی یا خفه شی. چون اگر بتونی اونقدر نفس نکشی که بمیری؛ این یعنی سالها پیش مردی و هیچ تعلقی به این دنیا نداری. حتی تعلق هورمونی و فیزیولوژیکی. در اون صورت، این تو هستی که به هورمون ها دستور می دی.
برای هیچ وقت نمی بینیم اینهایی که می خوان خودکشی کنن نفسشون رو حبس کنند تا خفه شن! همشون خودشون رو دار می زنن. یا راحت تر، می پرن پایین! یا قرص و دوا می خورن. زیاد!
خدا هدایتشون کنه.




بگذریم.
توی جنگ تحمیلی، یه رزمنده بود، که اونقدر نفس نکشید تا مرد.
قبل از عملیات والفجر هشت. توی یه عملیات ایذایی. برای شناسایی. زیر پای کمندوی عراقی گیر افتاد، و برای این که عملیات لو نره، همون جا زیر پای کماندوی عراقی اون قدر زیر آب موند تا مرد. شهید شد.
یه همچین مردی بود.
یه کم ترسناک شد. عاشقانه اش کنیم.
شبهای عملیات، شبهای جبهه، رزمنده ها، عاشقا، خادمای اهل بیت، بسیجیا؛ همون جوونا، آره همون جوونا؛ شنیدم که می خوندن
«جوونی ما به فدات حسین جان
کی می رسیم به کربلات حسین جان»
شنیدم که می خوندن،
«نسیمی جان فزا می آید
بوی کرب و بلا می آید»
و به کربلا می رسیدن. کربلا بهشون می رسید.
شب روزشون مناجات بود. ما نبودیم اونجا؟ درست. نبودیم. نخوردیم نون گندم. ندیدیم دست مردم؟ دیدیم برادر. دیدیم.
-------------------
داش مهدی، اونایی که رفتن واقعا بریده بودن. یه وقت خودت رو گول نزنی، کار پاکان را قیاس از خود مگیر
پ ن : از همان نویسنده افتخاری...


تاریخ : سه شنبه 26 آذر 1392 | 07:36 ب.ظ | نویسنده : پسرك | نظرات

  • راه آرام
  • راکت
  • راه بلاگ