تبلیغات
بسم رب العشق... - به یاد شب سوم محرم...
سلام...

نمی دانم چرا با دیدن این عکس یاد روضه های شب سوم افتادم... روضه خرابه و کودک سه ساله و دیدار بابایش...



هر چند نه مصطفای ما ، ابا عبدا... است و نه علی کوچولوی ما ، بی بی رقیه (س)... ولی تناسب که دارند به هر حال... ما مهندس ها هم متخصص تناسب بستنیم...

آنجا کودک سه ساله ، سر بابا ...

اینجا کودک چند ساله ، عکس بابا...



آنجا بی بی با دیدن بابا .... (بیخیال)

اینجا علی با دیدن بابا گریه می کند...

آهای دیپلمات ها ! آهای ظریف... روحانی... یا هر کس دیگری که فعلا بر اریکه قدرتید و مستانه می خندید... وای به حالتان اگر کم فروشی کنید... حرفم سر"آنچه که مرقوم داشته اید" نیست... آن را چون "آقایمان" قبول کرد ما هم قبول می کنیم...
بیشتر حرفم سر  "آنچه که مرقوم نداشته اید" است...
حسابتان با بی بی رقیه اگر اشک های علی را نادیده بگیرید... 


پ ن : مادر بزرگ علی می گفت : در آغاز شهادت فرزندش  ، هنوز وقتی در منزل را میزدند علی میدوید بطرف در و می گفت بابا اومد...
پ ن : پسرک ، پاییز 92 ، از معدود نوشتارهایی بود که هنگام نوشتنش چند بار اشک ریختم... نوشتم که بدانید...

یاعلی



طبقه بندی: دلنوشته های "من"...،  همینجوریهای "من"...،  سیاست زدگی های "من"...، 

تاریخ : پنجشنبه 7 آذر 1392 | 11:18 ق.ظ | نویسنده : پسرك | نظرات

  • راه آرام
  • راکت
  • راه بلاگ