تبلیغات
بسم رب العشق... - كاش زین سهمگین طوفان... با تو یارای گفتنم باشد...
سلام...

1.حسین...حسین...

2. قدیری ابیانه با یكی مناظره داشت... قدیری با پیرهن مشكی اومد تو... سریع نماز ظهرشو خوند... اون یكی با پیراهن غیر سیاه اومد... اصولگرا و اصلاح طلب فرق دارند با هم كلا... نمی دانم چرا؟

3. با یكی از رفقا از هیات بیرون اومدیم.... گفت : فكر كنم حاج آقا همه حرفهاشو با من بود...
من هم گفتم : فكر كنم حاج آقا همه حرفهاشو با من بود...
جفتمون خندیدیم...
حاج آقای ماست دیگر...

4.دو شبانه روز است كه به جز سفره اباعبدالله سر هیچ سفره ای ننشسته ام... صبحانه مهمان آقا... ناهار مهمان آقا... شام مهمان آقا...
جز آب كه مهریه مادرشان است... و چای...
حتی خوراكی های دوست داشتنی تعارفی دوستان را هم نزدم بر بدن...



5.حاج آقا گفت: زیاد حرف نزن...
 سعی كردم این گونه باشم... ولی امروز  جایی نباید  می بودم و بودم... خدا بگذرد از ما...

6.با یكی از بچه ها داشتیم سفره می انداختیم... گفتم سر سفره رو بگیر... خودم هم سر دیگرش را گرفتم و بدو بدو به سمت بالای مسجد رفتم... برگشتم كه سفره را پهن كنم كه دیدم آن بنده خدا هم دنبال ما می دود... خندیدیم بسی...

7. موقع حضور دسته كنار شهدای گمنام بدو بدو رفتم پرچم كربلایی سقا را برداشتم و آمدم... لذتی داشت زیر پرچم سینه زدن...


پ ن : خواب دیدم حاج آقا یكی از دخترهای فامیل را برای ازدواج معرفی كرد به بنده... حتی در خواب هی برای حاج آقا بهانه می تراشیدم و ایشان هی دلایلم را رد می كرد... انشاء الله كه خیر است این خواب ها... كلا در تمام عمرم یك بار دیدمش آن خانم را... آن هم چند سال پیش...

پ ن : فعلا مشغولم به دكتر مصدق...

پ ن : آه از شهیدان تو یا حسین (ع)

یاعلی


تاریخ : سه شنبه 21 آبان 1392 | 04:25 ب.ظ | نویسنده : پسرك | نظرات

  • راه آرام
  • راکت
  • راه بلاگ