تبلیغات
بسم رب العشق... - مادرم سپرد به مادرت...
سلام...

دبستانم كه تمام شد ، قرار بود راهنمایی را به مدرسه علامه طباطبایی بروم... جعفر (پسر همسایه) هم به همان مدرسه می رفت... چند سالی بزرگ تر از من بود... داشتیم تو كوچه بازی می كردیم كه جعفر گفت : مامانت به مامانم گفته میخوای بیا مدرسه ما... آره؟ سری به نشانه تایید تكان دادم... برگشت به سعید گفت : سعید ، این داره میاد مدرسه ما... باید هواشو داشته باشیما...



آقا جان! یك دنیا حرف دارم با شما... دقیقا در روز بیعت با خانواده تان...
به دنیا كه آمدم ، مادرم از آن دستبند سبزها بست به دستم... نه از این دستبند های سبز نجس ها...نه...  از آن دستبندهایی كه نشان غلامی بود... مادرم آن موقع زلفم را گره زد به زلف شش ماهه شما...  از بچگی با شش ماهه شما بزرگ شدم... تعریف می كنند برایم كه هر محرم یك شب را به خاطر اینكه شما مرا از درگاه خود نرانید ، شام می دادند...



بزرگتر شدم...  دو سه ساله بودم كه مادرم لباس سقایی به تنم كرد... هنوز هم دارم آن لباس را ... پدرم سنج و زنجیر و كشكول هم برایم خرید... آن زمان مرا سپرد  به دست دیگر باب الحوائج شما...  برادرتان را می گویم...



بزرگتر شدم... جوان شدم... از ذكر "امیری حسین و نعم الامیر" ی كه روی لبم نقش می بندد ، به این می رسم كه مادرم این جا هم مرا به شاهزاده دیگر شما ، "علی اكبر" سپرده است...
آقا جان ! می دانم غلام خوبی نبوده ام و نیستم برای شما... ولی به حق همان سفارشی كه مادرم به مادرتان كرد ، یك وقت مرا نرانید از درگاهتان ها...
آقا جان ! تا الان دستم را رها نكرده اید... مگر من چقدر عمر می كنم؟ همین یك مقدار باقی مانده از عمرم را هم رهایم نكنید... دستم را بگیرید تا برسم به بقیه قافله تان...

من به قد قامت یاران نرسیدم ، ای كاش...
لااقل ركعت آخر به جماعت برسم...

راستی آقا! از بین همه القاب و اسمهایتان ، یكی بیشتر از همه به دلم می نشیند... آن هم "یابن الزهراء" ست... عجیب اشك حلقه می زند در چشم هنگام شنیدن این عبارت...


پ ن : دوست دارم شهید بشم آقا!!!

پ ن : مدیون پدر و مادرم هستم... مریدشونم...

پ ن : مادرم سپرد به مادرت... تا بشم غلام و نوكرت... پیرهن سیاه تنم... فاطمه دعا خونه ، وقتی سینه می زنم...

پ ن : راستی یادم رفت... جانم فدای امام هادی...

پ ن : ابتدای متن آمدم بنویسم "دنیا" نوشتم "دینا"... یاد دینا كوچولو افتادم... داییش می گفت الكی بود مریضی اش... دوست دارم دایی اش را... خیلی... خیلی درس می گیرم ازش...

پ ن : عید همه مبارك...

یا علی



طبقه بندی: دلنوشته های "من"...، 
برچسب ها: مادرم سپرد به مادرت...، خدایا من حسین را دوست دارم..،  

تاریخ : پنجشنبه 2 آبان 1392 | 12:48 ب.ظ | نویسنده : پسرك | نظرات

  • راه آرام
  • راکت
  • راه بلاگ