تبلیغات
بسم رب العشق... - شاید كه چو وابینی ، خیر تو در این باشد...
سلام...

این روزها حال خوبی ندارم... حتی حالم برای نوشتن هم خوب نیست... ولی تجربه های قبلی سفارشم می كنند كه : بنویس... شاید كمی آرام بگیری...
سخت است این روزهای دلگیری... این جنس دلگیری هم سخت است... دلیل دلگیریت را نمی دانی حتی... و حالا باید به همه هم پاسخ بدهی كه چرا دلگیری... حتی به همه آنهایی كه هر روز فقط به یك سلام و علیك با آن ها بسنده می كردی...
 روزی اینجا نوشتم : دوست دارم "مجهول فی الارض" باشم... مسخره ام كردند...
دلم كمی عاشقی می خواهد...
شاید درد عاشقی من با همان چیزی كه شما فكرش را می كنید ، درمان شود...
 شاید هم درد عاشقیم با یك شال ساده روی گردن انداختن درمان شود ، شاید برای درمانش نیاز به یك چای نذری باشد ، شاید هم حتما باید برای درمانش عریان شد و سینه سرخ كرد و لطمه به صورت زد...
شاید هم درد عاشقیم با رفتن كنار شهدا درمان شود... جمعه 40 شهید برایم دعوتنامه اختصاصی فرستاده اند... میروم شاید شفا بگیرم...

پ ن : این روزها از سوال و جواب هم خسته ام...
كی شعر تر انگیزد ، خاطر كه حزین باشد؟
پ ن : باید بیشتر مواظب باشم... مواظب خودم... نفسم...
پ ن : الله ، محمد ، علی ، فاطمه ، حسن ، حسین... حسین ... حسین...
پ ن : مست علی اصغرم...
یا علی




طبقه بندی: دلنوشته های "من"...، 
برچسب ها: دلم گرفته، بازم چشام بارونیه...،  

تاریخ : چهارشنبه 17 مهر 1392 | 11:44 ب.ظ | نویسنده : پسرك | نظرات

  • راه آرام
  • راکت
  • راه بلاگ