تبلیغات
بسم رب العشق...

بسم رب العشق...
دارم یواش یواش ایمان میارم كه... انا لله و انا الیه راجعون...
قالب وبلاگ

سخنران پایین می آید و این آغاز ماجراست. سخنران دارد خود را به پشتی می رساند و چراغ ها کم کم خاموش می شوند. همه بلند می شوند و جلو می آیند. جوان ها خود را می چسبانند به منبر. بیشترشان دو زانو نشسته اند، بعضی هم چهار زانو. و البته یکی از حالت های رایج نشستن ِ جوانانه پای سخنرانی و روضه مدل موسوم به "گرفتن زانو در بغل" است. حدود یک دقیقه هیچ اتفاقی نمی افتد. هیچی : فقط انتظار ---> بعدش در هیئت شما نمی دانم دقیقا چجور است. اما در هیئت ما احتمالا دیشب اینجور بوده که پس از سخنرانی، اول حاج حسن خود را پشت میکروفون رسانده و یک مثنوی در رثای حضرت ابالفضل را به صورت نیمه آوازی (در دستگاه) خوانده است و سوگواران هم گریسته اند و بعد حاج حسن از جا بلند می شود و این پایان پاراگراف اول است.

تی شرت مشکی را تا می زنم و دور کمر می بندم. در هیئت ما اینجور است که الآن حاج ماشاالله پشت میکروفون ایستاده است و همه ایستاده اند و دارند پوشش را تغییر می دهند و صف را مرتب می کنند تا "واحد" شروع شود. تا شکل گرفتن صف ها باز هم حدود یک دقیقه باید منتظر بود. این بار : یک انتظار آماده گر. تا سید خلیل و دیگر میاندارها صف ها را مرتب کنند به چهره ی بغل دستی هایم نگاه می کنم. کی آشناست؟ کی دوست است؟ کی چهره ی بامزه و تعریف کردنی ای دارد؟ کی شبیه خودم است؟ کدامشان را اگر با لباس تصور کنم عمرا باور کنم هیئتی باشد؟ واحد شروع می شود. دیگر جدی هستیم. دیگر فکر لبخند را هم نمیکنیم. دیگر موبایل و هرچیز دست و پاگیر دیگری بایکوت می شود. بیت گریز : از محرم 1433 به محرم 61 هجری.

سید خلیل نجفی + ماشاءالله عابدی + حاج حسن عابدی (میاندار و مداحان هیئت محبان العباس)
حاج ماشالله عابدی + حاج حسن عابدی

مهمترین حاشیه ی عزاداری در روزگار ما مداحانند. حاشیه ای که یکی دو ماه از سال بسیار جلب توجه می کند. اما بعد از محرم و صفر دوباره کمرنگ می شود. شاید به خاطر اینکه ما متن و حاشیه را فقط با هم می بینیم و قبول داریم و حاضر نیستیم هیچ حاشیه ای را به این راحتی ها جدای از متن اصلی بررسی کنیم. سیر سوگواری و مرثیه سرایی برای امام حسین در صد سال اخیر با فراز و فرود و تحولات بسیاری همراه بوده است که یقینا کمتر مورد توجه محافل آکادمیک قرار گرفته است. انگار هرچیزی که ربطی به هیئت داشته باشد در جاهای با کلاس نمی گنجد. حالا ممکن است خود آن استاد فلسفه بیاید و در هیئت سینه هم بزند ها. ولی شدید ترین حرکت هیئتی ای که از او در بین همکاران و شاگردان دانشگاهیش سر میزند، سخن گفتن درمورد ایمان گرایی و شیخ اکبر و کرکگور و نگاه شرقی به جهان است. چیزهایی که هیچ ارتباط مستقیمی با هیئت ندارند. نه! واقعا برای کدام محفل علمی مهم است که سوگواری پایتخت نشینان اخیرا چقدر در سراسر کشور شیوع پیدا کرده یا نکرده؟ یا در این سوگواری چه تغییراتی صورت گرفته یا چقدر مثل گذشته است؟ و اصلا بعد از انقلاب چه بگیر و بستانهای فرهنگی ای بین مراسم سینه زنی در هیئات با ورزشهای باستانی در زورخانه ها صورت گرفته؟ یا اینکه در دهه ی گذشته چه تبادلاتی بین شورخوانی در عزاداری و گونه ی پاپ در موسیقی انجام شده؟ این چیزها برای آنها مهم نیست. آنها هیئت هم بیایند بچه هیئتی نیستند. اما ما بچه هیئتی ها باید بفهمیم چه اتفاقاتی دارد اینجا می افتد. اینجا جای مهمی ست. اینجا خانه ی اعتقاد است.

شیخ حسین انصاریان + محسن طاهری + حاج منصور ارضی
شیخ حسین انصاریان + حاج منصور ارضی

اولین مداحی که با خاص بودنش نوجوانی مرا فتح کرد نریمان پناهی بود. خاص بودن یعنی متفاوت بودن با جو رایج و رسمی و سنتی و عمومی، که مهم ترین نماینده اش از همان زمان حاج منصور ارضی است. شاید در دهه ی شصت که حاج منصور با حاج ماشالله عابدی در مسجد شهدا در حال مطرح کردن نمونه ای از مداحی انقلابی بودند، خود حاج منصور مداح خاص زمانه اش بود. اما از وقتی حاج منصور از مسجد شهدا به مسجد ارک رفت و از حاج ماشاالله جدا شد، دیگر خودش نماد مداحی سنتی شد. یعنی رسم نوی او، سنت شد تا رسم های نوین دیگری بیرون از سنت باشند. حاج منصور و حاج ماشاالله هر دو هم انقلابی بودند هم سنتی به حساب می آمدند، اما کمی در روحیه و منش با هم متفاوت بودند. یکی سیاسی تر و اجتماعی تر، دیگری اخلاقی تر و منزوی تر. یکی تقریبا با همه ی شخصیت های سیاسی (از هاشمی تا احمدی نژاد) در افتاد و دیگری تقریبا شاگردیِ همه ی علمای اخلاقی (از شهید غفاری تا آیت الله حق شناس) را کرده بود. یکی تا دهه ی هشتاد شد معروف ترین مداح ایران، دیگری شهرتش از دهه ی 60 چندان فراتر نرفت. حتی معروف ترین شاگرد حاج ماشالله، یعنی مهدی سماواتی از منزوی ترین شاگردان حاج منصور، منزوی تر است. کمترین نشانه اش این است که صدای مهدی سماواتی خیلی معروف تر از تصویر اوست و همه او را فقط در راستای کار تخصصی اش می شناسند نه حاشیه ها. مثلا من هر وقت بخواهم برای یک مخاطب درجه دوی هیئت از مهدی سماواتی حرف بزنم باید بگویم : همان که مناجات حضرت امیرش با ترجیع معروف "مولای یا مولای..." را مدتی شبکه پنج پخش می کرد. و این نکته دقیقا برخلاف وضعیت حلقه ی حاج منصور است که همه در ذهنمان تصاویر گوناگونی (با ریش، بی ریش، چاق، لاغر) از ایشان داریم.

آقای خامنه ای + نریمان پناهی (مداح هیئت مکتب الحسین)
رهبر انقلاب + نریمان پناهی

و اما نریمان پناهی؛ تافته ی جدابافته ای که در پایتخت ظهور کرد. اگر به سراغ سید محمد جواد ذاکر نمی روم صرفا به این جهت است که با همه ی خاص بودنش نمیتوان او را در شمار مداحان "پایتخت" به حساب آورد. اما نریمان پناهی هم پایتخت نشین بود و هم خاص. او هم در فرم و هم محتوا با جریان سنتی (به مرکزیت حاج منصور) متفاوت بود. از لحاظ فرمی نریمان نوآوری های بسیاری را در سبک های شور و نوحه خوانی با خود آورده بود1 که عموما متاثر از شیوه ی عزاداری جنوب کشور بود. نریمان در مصاحبه ای وقتی میخواهد از خود دفاع کند که سبکش را از موسیقی پاپ نگرفته، تصریح می کند از قدیم با دوستانش در جبهه همینگونه عزاداری میکردند. این بخش از مصاحبه باعث شد من احتمال بدهم سبک نوین این مداح آذری زبانِ متولد تهران، نه از آذرباییجان و نه از تهران، بلکه از جبهه های جنوب آمده است. زمانی که عزاداری به شیوه ی جنوبی ها بیشتر از دیگر شیوه ها در رسانه ی ملی هم حضور داشت. این از فرم. از لحاظ محتوایی هم یکی از بزرگ ترین تفاوت های نریمان پناهی با جریان رایج، کمرنگ بودن حضور او در مسائل سیاسی و اجتماعی و همچنین در رسانه هاست. از این جهت به طیف حاج ماشاالله شبیه تر است و شاید به خاطر همین در همان مصاحبه(با مجله سپیده دانایی) حاج ماشاالله را الگوی خود در مداحی، و در مصاحبه ی دیگرش (با عصر ایران) ، حاج ماشالله را بهترین مداح معرفی و از مداحانی که وارد دعواها و رقابت های سیاسی اجتماعی می شوند بسیار انتقاد کرده است.2

نریمان با همه ی خاص بودنش شاید به خاطر همین خصیصه که حاضر نبود به جریان رایج و حلقه ی حاج منصوری ها نزدیک شود، هرگز نتوانست به اندازه ی جوانانِ طیف سنتی (افرادی نظیر سعید حدادیان، محمود کریمی و محمد رضا طاهری) شهرت و اعتبار کسب کند. در این ویژگی ها مرحوم سید ذاکر نیز بسیار به نریمان شبیه است.

محمد رضا طاهری + سعید حدادیان + حاج منصور ارضی + محمود کریمی
محمد رضا طاهری + سعید حدادیان + حاج منصور ارضی + محمود کریمی

دومین کسی که از راه رسید تا نوجوانی مرا و خیلی های دیگر را فتح کند و همچنین قواعد بازی را در عرصه ی مداحی بهم بزند عبدالرضا هلالی بود. مداحی که جوان تر از آن بود که خودش هم ابتدائا متوجه شود چه اتفاقی دارد برایش می افتد و خود منشا چه اتفاقاتی میشود. اگر تا اینجای یادداشت به جریان رایج و طیف متفاوت توجه کرده باشید. حاج منصور، در فرم (سبک عزاداری) و محتوا (منش فردی) به جریان رایج؛ نریمان در فرم و محتوا به طیف متفاوت؛ حاج ماشاالله در فرم به جریان رایج و در محتوا به طیف متفاوت؛ تعلق دارند. و اما عبدالرضا هلالی که چهارمین نقطه برای به وجود آمدن این مربع است، در فرم به طیف متفاوت، و در محتوا به جریان رایج نزدیک است. فرم و سبک عزاداری هلالی تا حد زیادی در ادامه ی سبک نریمان و سید ذاکر است. اتفاقا خرمشهری بودن او نظر مرا در تاثیرِ بسیار سبک های جنوبی بر سبک های نوین مداحی پایتخت تایید می کند. او در فرم حتی از نریمان و سیدذاکر هم می گذرد و تا حد زیادی به ترانه خوانی و موسیقی پاپ نزدیک می شود. در حالیکه در محتوا به جریان رایجِ حاج منصوری وفادار میماند. همانطور که خودش بارها به این مسئله افتخار کرده ، سالها شاگردی حاج منصور را در پرونده اش دارد. از طرفی حضورش در مسائل سیاسی اجتماعی هم کمرنگ نیست. این نزدیک شدن هلالی به مسجد ارک، یعنی تایید شدن او توسط مرجعیت مداحی.

عبدالرضا هلالی (مداح هیئت الرضا)
عبدالرضا هلالی
- امروزش

حالا اینجا یک اتفاقی می افتد که من روی نمودار توضیح میدهم : نگاه کنید ما شیوه ی عزاداری در پایتخت را به دو گونه ی کلی : 1 "جریان رایج" + 2 "طیف متفاوت" تقسیم کردیم. از طرفی گفتیم هر کدام از این دو گونه خود دارای دو ویژگی 1 "محتوایی" + 2 "فرمی" هستند. از ضرب این تقسیمات در هم چهار حالت به وجود می آید که چهار مداح را به عنوان نمایندگان این چهار حالت معرفی کردیم. حالا اگر بخواهیم نسبت این حالتها را با مسئله ی شهرت بیان کنیم باید بگوییم، در فرم، طرفداران بیشتر مربوط به طیف متفاوت هستند. و برعکس در محتوا، جریان رایج، طرفداران بیشتری دارد. در نتیجه کسی که نقطه ی پیوند فرم متفاوت و محتوای رایج است (یعنی هلالی) بیشترین شهرت را خواهد داشت و کسی که نقطه ی پیوند فرم رایج و محتوای متفاوت است (یعنی حاج ماشاالله) کمترین شهرت را دارد.

نمودار وضعیت مداحی در پایتخت
نمودار وضعیت مداحی در پایتخت

هرچقدر شهرت گریزی باعث شد تا حاج ماشاالله و هیئتش ناب بودن و صفای خود را از دست ندهند، قرار گرفتن در مرکزیت دایره ی شهرت، به هلالی ضربه زد. هلالی درست مثل سوپراستارهای سینما : در اوج جوانی به شهرت رسید، توسط جوان ها تقدیس شد، توسط پیرها تکفیر شد، عکس ها و سی دی هایش دست به دست چرخید، خودش از هنرش بیشتر به چشم آمد، برایش حاشیه درست، تخریب شد، همان حاشیه و تخریب مشهورترش کرد و ... . همه ی مراحل این سیر را می توانید در کار سوپراستارهای سینما ببینید. این مسئله به معنای بد بودن یا شهرت طلب بودن هلالی نیست. گرایش فرمی و محتوایی هلالی او را به سوی شهرت پرتاب کرد و شهرت همیشه آفات خودش را دارد. برای مثال در قضیه ی آن حاشیه ی معروف هلالی مرتکب هیچ گناهی نشده بود. اتفاقا این جامعه بود که در حق او بی مروتی کرده بود. اما تا مدتها همه او را گناهکار میشناختند. در حقیقت او توسط رسانه ها قربانی شهرت خودش شده بود.

الآن که به بعضی از نوحه های قدیمی هلالی گوش می دهم و فکر می کنم چرا چنان استعداد درخشانی باید دچار چنین وضعیت پریشانی شود به این نتیجه می رسم اگر ما و رسانه هایمان به اخلاق پایبند بودیم، نه در اول کار افراد را بیشتر از آنچه هستند تقدیس می کردیم و نه در آخر کار بدتر از آنچه شده اند تکفیر. رسانه ها به ما این قدرت را می دهند که افراد کوچک را اسطوره کنیم و اسطوره های بزرگ را بکشیم. متاسفانه ما هم این کار ها را با کمال میل انجام می دهیم. مسلما دخالت حاج منصور(ی که یقینا برای اهل بیت بهترین و تاثیرگذارترین روضه ها را _لااقل در پایتخت_ خوانده است،) در جزئی ترین مسائل سیاسی، برای خودش فایده و سودی ندارد. اما برای رسانه ها دارد. این نشان می دهد رسانه های ما و خود ما در اخلاق دچار آفت شده ایم. ما شاید در ظاهر این کار را زشت بشماریم، اما انگاری ته دلمان میخواهد حاج منصور هر روز به یک شخصیت سیاسی بتازد. نتیجه اش این می شود که رسانه ی اول با بازتاب این تاخت و تاز، صفحه اش را پر می کند و فروشش را زیاد، رسانه ی دوم با تحلیل این تاخت و تاز، و رسانه ی سوم با تاختنِ به این تاخت و تاز. تنها کسی که این وسط سود نمی برد خود حاج منصور است. این کار سرانجام باعث تخریب شخصیت خود ایشان می شود. و نه تنها خود ایشان، بلکه تخریب جایگاه هیئت. همچنین این کار بهانه می دهد به دست دشمنان اهل بیت تا هیئتی ها را هم یک قشر سیاسی معرفی کنند. از منی که دلم میخواهد اخبار جنجالی بخوانم، تا منی که روزنامه در می آورم، تا منی که اخبار سیاسی را با آب و تاب به حاج منصور می رسانم، تا منی که وقتی می روم هیئت، به جای روضه ها، فحش های سیاسی حاج منصور را بلوثوت می کنم، همه از دم، همه ی ما من ها مقصریم. نه فقط منِ حاج منصور. نه فقط منِ هلالی.

عکس قدیمی عبدالرضا هلالی
عبدالرضا هلالی - دیروزش


چند سال پیش یادم است مجله همشهری جوان رفته بود سراغ هیئت و برای اولین بار حاج ماشاالله و هلالی را به عنوان دو قطب کاملا مخالف، مقابل هم قرار داده بود. من این شماره ی همشهری را نخواندم. ولی عکس هایش را دیده ام. عکس ها خیلی جالب بودند. ولی چون دیدم تیترها شدیدا میخواهد این تقابل را به رخ بکشد از خیر خواندشان گذشتم. حقیقت این است که برعکس عالم سیاست و فوتبال و موسیقی در عالم مداحی علی رغم وجود تفاوت ها، دعوا و جدل جدی و غیر منطقی ای بین هیئت ها نیست. همان دو مداحی که از هم محکم انتقاد می کنند گاهی در مجلس همدیگر حضور پیدا می کنند. تفاوت عالم مداحی با آن عوالم دیگر این است که در هیئت موضوع اصلی سوگواری بر امام حسین (علیه السلام) است، در حالی که در سیاست و سینما و ورزش و موسیقی عموما موضوع اصلی مطرح کردن خود افراد است.

منبع:به رنگ آسمان


[ چهارشنبه 27 اردیبهشت 1391 ] [ 02:13 ب.ظ ] [ پسرك ] [ نظرات ]
سلام...
نمیدونم چی بگم؟؟؟
فقط میگم هیچی...
كاش نمیومد دانشگاه...یا كاش من تو جلسه نمی رفتم...


یاعلی

[ دوشنبه 25 اردیبهشت 1391 ] [ 08:33 ب.ظ ] [ پسرك ] [ نظرات ]
سلام حاج آقا ف.ف....
دیشب بعد از مدتها قسمت شد بریم جلسه حاج آقا جاودان...
حاجی خیالت راحت شد؟؟؟
امیدورام از نگرانی در اومده باشی...
فك كنم خدا دوباره توبمونو قبول كرد...
خیلی انرژی دارم...
یاعلی...

[ جمعه 22 اردیبهشت 1391 ] [ 01:04 ب.ظ ] [ پسرك ] [ نظرات ]
سلام...
بعد از چند ماه مسئولیتمون بالاخره بچه ها رو فرستادیم بازدید...تا ساعت هشت صبح روز بازدید سرپرست نداشتیم...
دکتر نورزاد (رئیس دانشکده) رفت دکتر مرتضوی رو از تو کلاس کشید بیرون فرستاد به عنوان سرپرست...
عباسپوره دیگه...
یا علی...

[ شنبه 16 اردیبهشت 1391 ] [ 06:02 ب.ظ ] [ پسرك ] [ نظرات ]
سلام...
یادمه بچه تر !!! كه بودیم اگه یكی بهمون یه چیزی می گفت ، وقتی می رفتیم بزنیمش ... میگفت: غلط كردم... با صدام -لعنت الله علیه- بودم...
دیروز یه جایی بودم ، دو نفر داشتن با هم شوخی می كردن...یكی به اون یكی فحش داد ... اون یكی رفت طرفش كه بزنه ...
پسره گفت:... خوردم...غلط كردم ... با احمدی نژاد بودم...
خشكم زده بود...خدایا...هیچی...
یا علی

[ یکشنبه 10 اردیبهشت 1391 ] [ 11:35 ب.ظ ] [ پسرك ] [ نظرات ]
سلام...
یادمه پیش دبستانی كه بودم،یه روز با رفیقم گوشه حیاط نشسته بودیم...آخه آخرین روزای كلاس بود... گفتم چی میشه اگه همیشه با هم باشیم...گفت:همیشه با همیم،میریم دبستان،راهنمایی،دبیرستان،دانشگاه،بعد زن می گیریم... 4تایی می ریم می گردیم... اون موقع خیلی دلم خوش بود... قبول كردم و دویدیم تا شاید واسه آخرین بار سرسره بازی بكنیم...
یادمه تو دبستان...
یادمه تو راهنمایی...
یادمه تو دبیرستان...
هم این دیالوگ با افراد جدیدی تكرار می شد و هر بار هم بدون كسب تجربه از دفعات قبل،از شنیدن جمله " ایشالا با هم هستیم" خوشحال می شدیم...
تو این سه سال دانشگاه هم این جملات چند بار واسم تكرار شده ... من هم تایید كردم ... ولی میدونم كه آخرش من می مانم و تنهایی...
یا علی

[ جمعه 1 اردیبهشت 1391 ] [ 10:37 ق.ظ ] [ پسرك ] [ نظرات ]
سلام...
نه اخلاق خوب دارم...
نه مهربونم...
نه دست بخشش دارم...
نه نماز اول وقت می خونم...
نه از خدا می ترسم...
نه زبونمو كنترل می كنم...
نه گوشمو ...
نه چشممو ...
....
خدایا من هیچی ندارم...
البته یه چیزی دارم...
ادعا...
شرمنده ام خدایا...
امیدم به فضل توست...
یا علی

[ پنجشنبه 31 فروردین 1391 ] [ 04:02 ب.ظ ] [ پسرك ] [ نظرات ]
سلام...
چند شب به مناسبت شهادت شهید آوینی یه مركزی یه جشنی!!!
برگزار كرده بود...از طرف دانشگاه هم حدود سی نفر از بچه ها رفته بودن كه حقیر هم جزوشون بودم...
طبقه اول سالن جا نبود رفتیم طبقه دوم...  دكتر حسن رحیم پور ازغدی و علیرضا خان افتخاری از مهمانان ویژه این مراسم بودن...اولش آقای افتخاری اومد بالا كه شعر بخونه...همه عباسپوریا از طبقه دوم آویزون شده بودن كه ببیننش... بالاخره عباسپوره دیگه...
یه ذره صحبت كرد و بعدش شروع كرد به خوندن...سه تا شعر خوند...شعراش ترتیب صعودی (شاید هم نزولی) داشت... یعنی اگه چهارمی رو می خوند،روح مرحوم هایده شاد می شد...
بعد كه افتخاری رفت پایین ، رحیم پور اومد بالا...تا اومد پشت میزش بشینه ، یكی از دوستان عباسپوری از بالا داد زد كه : ((چقد چاق شدی...)) تقریبا كل طبقه دوم داشتن جمع ما رو نگاه می كردن... بالاخره عباسپوره دیگه...
دو دیقه از سخنرانی رحیم پور كه گذشت،بچه ها حوصلشون سر رفت... ورق A4 آوردن و روش نشستن و شروع كردن به خاطره تعریف كردن...بالاخره عباسپوره دیگه...
داشتیم واسه شام می رفتیم طبقه پایین دیدیم بسته فرهنگی می دن...توش یه كتاب بود... وقتی شام تموم شد دیدیم بسته های فرهنگی بچه های ما پر شده بود از پرتقال و خیار
... بالاخره عباسپوره دیگه...
یا علی

[ چهارشنبه 23 فروردین 1391 ] [ 07:51 ب.ظ ] [ پسرك ] [ نظرات ]

[ سه شنبه 22 فروردین 1391 ] [ 10:36 ق.ظ ] [ پسرك ] [ نظرات ]


سلام...


امروز سالگرد ایجاد یه تغییر و تحول اساسی تو شخصیتمه...

یاد پارسال این موقع بخیر...

هنوز خیلیا میگن چه جوری شد انقد عوض شدی...؟

راستش پارسال این موقع خیلی تو پوچی داشتم دست و پا می زدم و از همه چیز حتی خدا ناامید بودم و چند باری هم فكرای بد بد به سرم زده بود... یه روز داشتم تو سایت دانشگاه راه می رفتم كه احمد حیدری (حفظه الله) (از بچه های 84ی دانشگاه ) رو دیدم...رفتم جلو با هم سلام علیك كردیم ... دیدم داره می خنده... بعد گفت بیا اینجا رو ببین... مهدی موحدی عكسای مشهدشونو گذاشته تو وبلاگش... منم از رو كنجكاوی همیشگی یه نگاه انداختم و آدرسشو حفظ كردم...مهدی موحدی رو میشناختم...یكی دوباری تو اتوبوس با هم همكلام شده بودیم... تو اون یكی دو بار بار همش از شهید آوینی می گفت...انقد قشنگ حرف میزد كه من فقط نگاش می كردم و كل مسیر 45 دقیقه ای رو فقط گوش می دادم... هنوز هم اینجوریم ... جلو هر كسی حرفی واسه گفتن دارم ، به جز مهدی موحدی...
یه شب كه تنها بودم یاد وبلاگش افتادم...رفتم وبلاگش و خوندم و خوندم... خیلی حال كردم... راستش نوشته هاش خیلی منو تغییر داد...مهدی موحدی شده بود الگوم... اولش بعضی از نوشته هاشو كپی می كردم تو وبلاگ خودم یا حداقل ازشون الهام می گرفتم(همون دزدی خودمون) ... بعدش راه افتادم...
این وسط یه حاجی دیگه بود كه خیلی كمكم كرد كه ... اونم حاج آقا فرشاد فرهادی بود...  حاجی هرجا كه چرت و پرت میگفتم خیلی خوب راهنماییم می كرد...هر چند وقت یه بار می زنگید یا اس می داد و حالمو می پرسید...خیلی مدیونم به این دو عزیز... واسه شهادتشون دعا میكنم...

من ره به خلوت عشق هرگز نبرده بودم...

پیدا نمی شدی تو،شاید كه مرده بودم...

هی روزگار...

چقدر پیر شدیم...

روزی آمدم كه روزی بروم...

پیش از آن باید جایی در همسایگی بهشت پیدا كنم...

دعا می كنم

اللهم اجعلنا من انصار المهدی و من المستشهدین بین یدیه...

(این دعا واسه خودم و خیلیای دیگه بود...برید حال كنید...)

ای منتظر غمگین مباش،قدری تحمل بیشتر...گردی به پا شد در افق،گویی سواری می رسد....

برام خیلی دعا كنید...

یا علی...


[ جمعه 18 فروردین 1391 ] [ 02:00 ق.ظ ] [ پسرك ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.

تعداد کل صفحات : 12 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

درباره وبلاگ

بسم رب العشق...
من خود را از روی تعداد موانعی که در مسیرم قرار گفته است معنی نمی کنم؛
من خود را از شجاعتی که پیدا کرده ام تا هدفهای تازه ام را با جدیت دنبال کنم معنی میکنم...
من خود را از روی تعداد ناامیدی هایی که با آنها موجه شده ام معنی نمی کنم؛
من خود را از روی بخشش و ایمانی که برای آغاز دوباره پیدا کرده ام معنی می کنم...
من خود را از روی اینکه یک رابطه چقدر بطول انجامیده است معنی نمی کنم؛
من خود را از مقداری که تا کنون عشق ورزیده ام و خواهم ورزید معنی میکنم...
من خود را از روی دفعاتی که زمین خورده ام معنی نمی کنم؛
من خود را از روی دفعاتی که روی پای خود ایستاده ام و مبارزه کرده ام معنی می کنم...
من درد خود نیستم...
من گذشته ام نیستم...
من آنی هستم که از آتش برخاسته است...
یا علی...
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
ایران رمان